همیشه یه خاطراتی هست که وقتی بهشون فکر میکنی باصدای بلند میگی: وای من چقدر خر بودم!
طناب دارو انداختن دور گردنش،داشت میخندید،بهش گفتن:چرا داری می خندی؟
گفت: ازاینجا چشمم ب مامانم افتاد ،داره گریه می کنه....
یادبچگی هام افتادم....
یاد حرف مامانم که همیشه میگفت: هروقت تو میخندی،غم وغصه هامو فراموش میکنم،الانم دارم میخندم تا مامانم بخنده....
ولی اون هنوز داره گریه میکنه...!!
نظرات شما عزیزان:
دو شنبه 11 / 5 / 1398برچسب:,
8:25 PM Ɗσηуα| comment |